داستان تعاملی| پنج ریشتر تهران|فصل ششم|بهجت|قسمت سوم | بلاگ

داستان تعاملی| پنج ریشتر تهران|فصل ششم|بهجت|قسمت سوم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

داستان تعاملی| پنج ریشتر تهران|فصل ششم|بهجت|قسمت سوم

داستان “بهجت” ، فصل ششم از داستان تعاملی “پنج ریشتر زلزله” به قلم گلپر فصاحت است. داستان “پنج ریشتر تهران” داستانی است با محوریت وقوع زلزله در شهر تهران که هر نویسنده آن را با قلم خود و از زاویه ی دید خاصی به تصویر کشیده. این مجموعه داستان ، به صورت سریال در سایت هنرلند به اشتراک گذاشته می شود.

بهجت

قسمت سوم

کشوی اول را که باز کرد ، لباس های زیر رنگ و وارنگ فروزان را دید . لبش به خنده باز شد .فروزان هر چه بود ، برای طوفان زن خوبی بود .هر چند اکبر این را قبول نداشت . اصلا به چشم بهجت ، فروزان همه جوره زن خوبی بود . فقط باید کاری میکردند تا آنها هم برای زندگی پیش خودشان بیایند. البته اگر بگو مگوی دیشبش با طوفان را نادیده میگرفت. نفهمیده بود برای چه با هم بحث میکردنند . در اتاقشان بسته بود و صداها برای بهجت واضح نبود.
کشوی دوم مربوط به بلوز های فروزان بود. و البته بلوز نارنجی هم کاملن مشخص و روی بقیه لباسها تا خورده دیده میشد . با احتیاط بندیک نارنجی را از زیر آستین بیرون کشید و به شکل مثلثی از آن برشی برداشت و دوباره لباس را سر جایش گذاشت .


از جا بلند شد. پایش خواب رفته بود . لنگیدنش بیشتر شد. رسید کنار در اتاق سامان. میخواست قیچی و تکه پارچه را داخل ساکش بگذارد . اما دیگر نتوانست راه برود و به در تکیه داد تا گز گز پایش تمام شود . ناگهان احساس کرد لوستر کشتی شکل اتاق سامان حرکت میکند . فکر کرد شاید پنجره اتاق باز مانده و باد در اتاق پیچیده . اما چند ثانیه نگذشت که نه فقط لوستر، بلکه تمام در و دیوار شروع کرد به لرزیدن. بهجت دستش را به چهارچوب در گرفت . از ترس شروع به داد کشیدن کرد. نمی توانست خودش را محکم نگه دارد. هیچ چیز در جایش بند نبود. لوستر با قسمتی از سقف کنده شد و وسط اتاق افتاد. بهجت هر چه کرد نتوانست دستش را محکم به در نگه دارد. روی شکم وسط اتاق سامان پرت شد . سرگرداند ، کتابخانه ی سامان با تمام کتابها و قاب عکسهای کوچک رویش ، نقش زمین شد و قسمت بالایی کتابخانه، روی لگن و کمرش افتاد. فریادی کشید و دیگر چیزی ندید و از هوش رفت.
***
قبل از اینکه چشمهایش را باز کند ، صدا ها را شنید . چشمهایش را باز کرد. همه جا گرد و غبار بود. میدانست قبل از زلزله کجا بوده ، اما تشخیص نمیداد که حالا کجای اتاق است . نمیدانست چقدر بیهوش بوده . گمان نمیکرد که زمان زیادی گذشته باشد . اطرافش تاریک بود و کور سوهایی از لابلای دیوارهای ریخته شده دیده میشد . دس ت برد تا کتابخانه و کتابها را از روی پایش بردارد. وزن آوار روی پایش، از قوت او بیشتر بود . ناله کرد . اول خفیف و بعد ناله هایش تبدیل به داد و فریاد شد. با زبان مازندرانی فریاد میزد وکمک می خواست :
– طوفان …جانه ریکا … کوجا دری …. اتا نفر بیه منه نجات هاده … آواره بن بمونسمه …

ادامه دارد…

داستان تعاملی پنج ریشتر تهران- بهجت قسمت دوم

داستان تعاملی چیست؟

داستان,تعاملی,ریشتر,تهرانفصل,ششمبهجتقسمت,...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:19