داستان بهجت |پنج ریشتر تهران|فصل ششم|قسمت چهارم | بلاگ

داستان بهجت |پنج ریشتر تهران|فصل ششم|قسمت چهارم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

داستان بهجت |پنج ریشتر تهران|فصل ششم|قسمت چهارم

داستان بهجت ، فصل ششم از داستان تعاملی “پنج ریشتر زلزله” به قلم گلپر فصاحت است. داستان “پنج ریشتر تهران” داستانی است با محوریت وقوع زلزله در شهر تهران که هر نویسنده آن را با قلم خود و از زاویه ی دید خاصی به تصویر کشیده. این مجموعه داستان ، به صورت سریال در سایت هنرلند به اشتراک گذاشته می شود.

بهجت

قسمت چهارم

داد او در صدای فریادهای دیگران گم بود. چه مصیبتی بود . چطور باید خودش را خلاص می کرد؟ چطور طوفان را پیدا می کرد؟ فروزان و سامان … آنها در چه حالی بودند ؟ شاید اگر خود را از زیر آوار بیرون میکشید و سمت تلفن می رفت، میتوانست از حال بقیه با خبر بشود. چطور به اکبر خبر میداد ؟ این ساعت که اکبر در خانه نبود؟
– کمکه کونید … هیشکی مه صدا ره نشنونه؟… آهای … مه آوار بن بمونسمه…
صدای داد و فریاد لحظه به لحظه بیشتر میشد و بهجت از شدت گرد و خاک و داد کشیدن ، به سرفه افتاده بود . سرفه که میزد ، درد کمرش بیداد میکرد.انگار قرار نبود کسی صدایش را بشنود .اگر هم کسی میشنید ، معلوم نبود که بتواند خودش را به او برساند .
سرفه امان فریاد زدن را از او گرفته بود .سعی کرد با تکان دادن پا ، خودش را از زیر آوار رها کند. مچ پاهایش آزاد بود . پایش را تکان داد و تا زانویش را از زیر کتابها بیرون کشید. توانش را جمع کرد و با دستهایش ، کتابخانه و آوار را از روی کمرش کنار زد . دو تا از ناخهایش از بستر بلند شد . اما درد کمرش چنان امانش را بریده بود که درد ناخش را حس نمی کرد . ناله میکشید و کتابها را کنار می زد.


بدنش را از زیر آوار آزاد کرد . تکانی به خودش داد تا از جا بلند شود . اما درد به او امان بلند شدن نداد. فریادهای کمک و صدای گریه از هر طرف، هر لحظه بیشتر به گوش میرسید . بهجت دست از تلاش برای بلند شدن برداشت و سینه خیز ، خودش را از لای آوار به سمت در اتاق کشید. به در که رسید ، چشمش به تکه پارچه ی نارنجی رنگ مثلثی شکل افتاد . گریه اش گرفت. نمیدانست بقیه در چه حالی اند. نمیدانست که هنوز زنده اند یا …
گوشی بیسیم تلفن را میدید . سر جایش روی دستگاه تلفن کنار مبل بود . آن قسمت از نشیمن خانه کمتر ویران شده بود . خودش را همانطور سینه خیز به تلفن رساند و گوشی را برداشت. اما کار نمیکرد . بهجت گره روسری اش را که شل شده بود ؛ محکم کرد و با کمک دستها یش خود را به سمت در خروجی آپارتمان رساند که پس لرزه ها شروع شد . نه به شدت زلزله ی اصلی ، اما دیوارها شروع به ریزش کردند . دستش را سپر سرش کرد. بعد از تمام شدن پس لرزه، خودش را به سمت در کشید . فریاد میزد و کمک میخواست . در از جا کنده شده بود . صدای مردی از پله های راهرو میامد که میپرسید:
– کسی توی این واحد زنده مونده ؟
بهجت فریاد بلندی کشید و گفت :
– اره ریکا جان …مه زنده هستمه ، اما نتومه راه برم … برو منه در ببر

پایان فصل ششم

قسمت اول داستان بهجت

قسمت دوم داستان بهجت

داستان,ریشتر,تهرانفصل,ششمقسمت,چهارم,...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:19