آندو |قسمت چهارم |داستان تعاملی|پنج ریشتر تهران|فصل پنجم | بلاگ

آندو |قسمت چهارم |داستان تعاملی|پنج ریشتر تهران|فصل پنجم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

آندو |قسمت چهارم |داستان تعاملی|پنج ریشتر تهران|فصل پنجم

آندو فصل پنجم از داستان تعاملی پنج ریشتر تهران به قلم آناهیتا برزویی است. این داستان که در مورد وقوع زلزله ای خیالی در تهران است به قلم تنی چند از نویسندگان در نه فصل مجزا نوشته شده. و برای اولین بار به صورت سریال، از طریق سایت هنرلند به اشتراک گذاشته میشود.

آندو – قسمت چهارم

آناهیتا برزویی

پزشک دستکشهایش را در می آورد و توی سطل زباله می اندازد:
-مثل اینکه تو یک مراسم بودن؟
یکی از پرستارها عرق پیشانی اش را پاک می کند:
-بله خانم دکتر، تو کلیسا بودن.لوستر می افته روی یک عده شون. خیلی هاشون کشته شدن!
اما ظاهر اینا سالمه شاید امیدی باشه!
دختر نوجوانی لنگان لنگان به سمت برانکارد می آید، سرک می کشد.مامان،مامان انگار خوابیدن.به خدا
دارن می خندن.!
خانم دکتر صورت دختر را برمی گرداند:
-یک دستکش دیگه بده به من دخترم.

چراغ قوه را در چشمهایشان می اندازد. رو به پرستارمی گوید:
ببرینشون سردخونه!!
آندو دستهای ماهایا را می گیرد. از جا بلند می شوند. به جسدهایشان خیره شده اند که روی برانکارد بی حرکت افتاده اند.ماهایا می کوید:
_بیا بریم.اونا مردن.ولشون کن.
غیژ غیژ چرخهای برانکارد روی زمین سنگی بیمارستان کودکی را هراسان کرده.دختر کوچولویی با موهای طلایی به رنگ گندم. ماهایا به طرف دختر بچه می رود:
-آندو، این ملینا نیست؟
دختر کوچک با زبانی که گاهی به لکنت می افتد می گوید:
_شما نمی دونین کفشدوزکم کجاست؟

آندو دختر کوچولو را بغل می کند:
-آره ماها چقدر میتونست شبیه ملینای من و تو باشه.خیلی زیاد.
دختر کوچولو می گوید :من کفشدوزکم رو می خوام و خودش را در آغوش ماهایا می اندازد.
_کفشدوزکمو پیدا می کنی؟
و بندینک آویزان شلوار آندو را می کشد و می خندد.
ماهایا و آندو هم می خندند. آندو بندینک شلوارش را محکم می کند و می گوید:
-ملینای بابا از بغل مامان بیا بغل من ،آخه اون خسته میشه.بیا،بیا تا سه تایی بریم دنبال
کفشدوزکت بگردیم .
ملینا به آغوش آندو می پرد. و بوسه ای به گونه اش می زند.ماهایا دستهایش را دور کمر آندو
می اندازد و سه تایی با هم از در بیمارستان بیرون می روند.
آندو می گوید:حالا باید بریم سه نفری یک جشن حسابی بگیریم.

ملینا می خندد :
-یک جشن تولد بزرگ با یه عالمه مهمون و یک کیک گنده قرمز که شکل کفشدوزکه ،بالهاش هم خالدار باشه بابایی.

پایان فصل پنجم

آندو,قسمت,چهارم,داستان,تعاملیپنج,ریشتر,تهرانفصل,پنجم,...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:40