داستان تعاملی |پنج ریشتر تهران|فصل پنجم|قسمت اول|آندو | بلاگ

داستان تعاملی |پنج ریشتر تهران|فصل پنجم|قسمت اول|آندو

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

داستان تعاملی |پنج ریشتر تهران|فصل پنجم|قسمت اول|آندو

داستان “پنج ریشتر تهران”  یک داستان تعاملی در مورد وقوع زلزله ای خیالی در تهران است که به قلم تنی چند از نویسندگان در نه فصل مجزا نوشته شده. این داستان برای اولین بار به صورت سریال، از طریق سایت هنرلند به اشتراک گذاشته میشود.“آندو” فصل پنجم از داستان پنج ریشتر تهران به قلم آناهیتا برزویی است:

آندو

آناهیتا برزویی

قسمت اول

آندرانیک جلوی آیینه می ایستد. کراوات را روی یقه اش می گذارد..با خودش می گوید:
-اصلا دلم نمی خواد پدر تعمیدی باشم.اونم پدر خوانده کسی که عاشق مادرشم!.
تقصیر واروژه. دست بردار نیست هیچوقت نخواست بفهمه ماهایا را از من دزدیده.
دستی به موهای پر پشتش میکشد بلند می گوید:
-ماما، بیا ببین این کراوات قرمز به کت و شلوارم میاد؟
صدای به هم خوردن فنجانها از آشپز خانه می آید:
آندو،قهوه درست کردم.کشیش ساعت دوازده میآد.حالا زوده.
آندرانیک کت و شلوار سرمه ای خوش دوختش را روی تنش مرتب می کند.کراوات را بدون گره دور گردنش می اندازد.به طرف آشپز خانه می رود:

-هوم….بوی قهوه ماما حال آدمو جا می آره.مث قهوه هاییه که موسیو درست می کرد.

روی سینه اش صلیب میکشد. ماما فنجانها را پر می کند:
-نوش جونت، شکربریزم؟
-نه ماما ،تلخ میخورم.
ماما نم اشک گوشه چشمش را پاک می کند:
ماما فدات شه.مثل کام خودت که امروز تلخه! همش چند دقیقه میریم کلیسا و تموم میشه!
آندرانیک قهوه را سر می کشد. فنجان را توی نلعبکی رو به خودش بر می گرداند:
-ماما،اینو تا به حال به هیچکی نگفتم ولی از ته دل آرزومه که واروژ بمیره و من بشم پدر واقعی داوید.!
ماما صلیب گردنبندش را لمس می کند:

-یا مریم مقدس!این چه حرفیه می زنی.؟ تو هنوز فراموش نکردی ؟ اصلا راه بیفت .بیا جلو کراواتت رو گره بزنم بریم.دیر می رسیم واسه مراسم گنونگ (۱)
آندو به ته فنجان قهوه اش نگاهی می اندازد و می گوید:

-فالم که خوبه.بیا خودت نگاه کن.این دختره ماهایا ست، مگه نه؟
ماما فنجان را از دست آندو می کشد و یواشکی نگاهی به آن می اندازد:
-کافیه دیگه.بریم.

باران با باد همراه شده است. برگهای درختان کم و بیش ریخته اند.آنهایی که روی سر شاخه ها مانده اند یا زردند یا نارنجی و یا سبزی که رنگ باخته و برای ماندن روی شاخه تلاش میکند.تنها تهران است که فصلهایش واقعی هستند .بهارش واقعا بهار است و تابستانش واقعا تابستان .زمستانهایش اگر برف داشته باشد زیباترین فصل تهران است.اما پاییز امسال تهران جور دیگری است.نه به پاییز می ماند نه به زمستان.بادی هم که امروز می وزد کلاه از سر هر رهگذری می رباید که واروژ را به یاد فصلهای بی برگی در شوروی سابق می اندازد.
خیابان ویلا این ساعت از روز شلوغ است.همسایه کلیسای سر کیس بودن این حسن را دارد که برای رفتن به هر مراسمی نیاز به ماشین نیست. اگر بتوانند تندتر راه بروند کمتر خیس شوند.

واروژ پسر عموی ماهایاست و همسایه و دوست قدیمی آندرانیک. وقتی واروژ و آندرانیک برای ادامه تحصیل به شوروی رفتند هر دو عشق دوران کودکی را در دل پنهان کرده بودند.عشق به ماهایا اما در این عشق، واروژ پیروز شد آن هم به خاطر رابطه خونی.مسخره ترین چیز ممکن از نظر ماهایا و آندرانیک.رابطه ای که فقط پدر ماهایا به آن اعتقاد داشت و نه هیچکس دیگری.اما هیچ چیز تا به امروز نتوانسته بود زیبایی های این عشق را در دل آندرانیک کم رنگ کند.کما بیش از رفتار ماهایا نیز می شد
حدس زد که خاطره آن دو هنوز زنده است . از در کلیسا که وارد می شوند نفس آندرانیک به شماره می افتدقلبش توی سینه آرام و قرار ندارد..همه آمده اند.تمام چراغهای سقف کلیسا روشن است.بوی کندر و شمع هایی که جابجا در حال سوختن است فضا را پر کرده.

ادامه دارد…


(۱) گنونک:مراسم غسل تعمید به زبان ارمنی

آناهیتا برزویی      آناهیتا برزویی داستان,تعاملی,ریشتر,تهرانفصل,پنجمقسمت,اولآندو,...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:15