داستان هفته-اسمش را گذاشته بودم دنیای وارونه من- به قلم عاطفه شاطری

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

داستان هفته-اسمش را گذاشته بودم دنیای وارونه من- به قلم عاطفه شاطری

نیروی ایمان و عشق دو بال پرواز انسان هستند. انجمن نجوم آیاز تبریز در مهر ۹۵ به مناسبت هفته جهانی فضا، رقابت کشوری «رویای کهکشانی من» را در دو بخش داستان کوتاه و نقاشی در حوزه نجوم و فضا برگزار کرد. داستان‌های برگزیده این رقابت به تدریج در وبگاه هنرلند منتشر خواهند شد.
رسول اسمعیلیان، نوید فرخی، وحید آقا کرمی، مجید راستی و زهره محمدپور داوران بخش داستان کوتاه بودند. مریم فخیمی دبیر برگزاری این رقابت کشوری بود.

داستان « اسمش را گذاشته بودم دنیای وارونه من» نوشته عاطفه شاطری از مشهد، رتبه سوم این رقابت را کسب کرد.

“اسمش را گذاشته بودم دنیای وارونه من “

از پله های زیر شیروانی بالا میرفتم و پنجره رو به اسمان را باز می کردم سرم را کج میکردم تا بتوانم درست ببینم.

شب ها که همه می خوابیدند و همه جا ساکت بود سراغش می رفتم. در اسمان شب بیشتر نمایش داشت همیشه با چند ستاره درخشان که دورش بود می امد.

سفید  بود و  دو شاخ روی سرش و با دوبال روی کتف های بر امده اش ،  پرواز می کرد.

میگفت تازگی ها به  یک اسمانی رفته و با  یک  تک شاخی اشنا شده.

وقتی که می رفت با صدای بلند می گفت منتظرم باش دختر بر می گردم.

تمام روز منتظر مینشستم تا شب شود و او برگردد.

مادرم سرم غر می زد. میگفت اخر از این بیخوابی های شبانه و سردر گمی های روزانه مریض میشوی.

و بعد سری تکان میداد و  می گفت ۱۲ ساله که بودم فکر می کردم اسمان شب و روز فرقی دارد، فکر میکردم اسمان در شب یک موجود ناشناخته دارد که فقط من میبینمش بزرگ تر که شدم فهمیدم هیچ چیزش فرقی نمیکند، حتی روز ها تاریک تر هم هست.

باز هم شب میشد و می امد. چهره های زیادی داشت .یک بار خودش شبیه پینکیو کرد و یک بار هم سیندرلا.

. تاجش را به من بخشید. درست همین وقت بود که اشتباه کردم و  نشان مادر دادم . دردسر بزرگی شد. وقتی سیندرلا شد.

داد و فریاد هایش بالا گرفت که میروی بالا سر صندوقچه های قدیمی و همه چیز را به هم میریزی و اصلا حرفم را باور نکرد که من دست به سیاه و سفید نزده ام و ان تاج را  ان یار شب هایم به من داده است.

بعد از ان ماجرا اتاق بالای شیروانی را قفل کردند و کار من هم شد گریه اما فایده ایی نداشت اما این پایان ماجرا نبود ضربه اصلی را وقتی خوردم که فهمیدم قرار است هفته دیگر به یک خانه ایی بزرگتر برویم

ان شب را تا صبح توی تراس منتظرش نشستم اما نیامد.

کل یک هفته را منتظر ماندم ولی هیچ خبری نشد. بعد از ان روز هاهم به اسمان نگاه میکردم. وقتی از ان خانه رفتیم من ۱۲ سالگیم تام شده بود .

وقتی خواستم سوار ماشین شوم به پنجره بالای شیروانی نگاه کردم و با خودم گفنتم در اسمان هیچ چیز نیست. فقط اسمان است و بس ، حتی اسمان روز تاریک تر است..

زیر لبم گفتم خداحافظ دنیای وارونه من.

عاطفه شاطری

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 5:54