معرفی شاعر: محمد هادی کریمی و دنیای شعر

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

معرفی شاعر: محمد هادی کریمی و دنیای شعر

محمد هادی کریمی متولد فروردین سال شصت و یک است. او تحصیلات خود را در رشته ی کارشناسی نمایش,گرایش طراحی صحنه,از دانشکده ی هنر و معماری در سال ,هشتاد و چهار به پایان رساند. شروع کار هنری محمد هادی کریمی با ورود به عرصه ی زیبای هنر,گریم ,در تاترهای دانشجویی,فیلم های کوتاه (مسیر سبز صفر )با بازیگری هادی کاظمی و فریبا خادمی,(چشم هایش) فیلم دانشجویی جشنواره ی فجر و…. بوده است. وی دستیار گریم در سریال ,کوچه ی اقاقیا,خروس و…
و همچنین گریمور برتر سینماگران جوان و خانه ی تأتر و حوزه ی هنری ,تا سال ۸۸ را در کارنامه ی هنری خود دارد.

شروع نوشتن از سالهای نوجوانی و بعد بصورت حرفه ایی در زمان دانشجویی و با نمایش نامه و آیتم نویسی ها,برای جُنگ ها و همکاری با اقای عطاران و سعید آقا خانی ادامه داده است.

محمد هادی کریمی از سال ۹۲ ,با شرکت در دوره های آموزش شعر یغما گلرویی ، حسن علیشیری ، افشین مقدم ،گروس عبدلمالکیان ، و شرکت مداوم در شعر و ترانه ی پارس، زیر نظر استاد شکاسری، پیشینه ی نوشتاری شعر خود را قوی کرد. در زیر با اشعار این شاعر جوان و خوش قلم بیشترآشنا میشویم.

محمدهادی کریمی

“ص”
ص,مثل سلام…
تعجب ندارد….
سلام های قدیم بود
که سلامتی می آورد
امروزه صلام ها
صابون به دل مالیدن است

“صلیب”
صلیب بعلاوه ای بود
که جمع می زد
روحِ ما را به دنیای ابدیت

“روزمرگی”

وقتی که در من اطراق می کنی
چای می نوشی
قند می خوری
به آینه نگاه می کنی
ترس می دوانی
شور می رقصانی
لبت را گاز می گیری
تو؛ رفتار روزمره ات را انجام میدهی
من جنبه ندارم
همه را به خودم می گیرم
و آنی به تو دل می بندم
تقصیر توچیست
که روزمرگی ات
برای من
عاشقانه است

“سگ مستی”

من پشتِ پلک های تو
زنده گی می کنم
وقتی چشم تو در کاخِ پادشاه هفتم
سگ مستِ خواب می شود
روز من…آغازمی شود
بیدار می شوم
و تا سپیده ی صبح
در بالکنِ مژه هایت
چمباتمه می نشینم
و از گُلدانِ مردمکِ چشمانت
در حیاط خلوتِ سگرمه هایت
شعر می دزدم
چه خوب که هیچ کس نمی فهمد
سرمه یِ چشمانت ؛
سیاهیِ جوهرِ قلم من است ,
نه ؛
هنرِ دستِ خدا….!

“دل شوره”

برای بعضی عاشق شدن ها
باید سَرَت را پایین بگیری
آنقَدَر پایین ,که خودت هم
به داشتنش شَک کنی…
و زیرِ لب بپرسی
که چرا و چگونه؟
اگر قرار بر نبودن و نشدن است
پس چگونه,من ,خودم را
در تو,گُم کردم
و تو,پیدایم کردی….
کاش زودتر مرگم
فرا میرسید ؛
تا دل شوره ی
دیدارت را نداشته باشم
باور کن نمیشود
تو را دید,و عاشقت نشد
و یا تو را دید و
از عشق به همه دل نَبُرید….
ای کاش انسان دیگری بودم
و می توانستم
گُلی را به تو بفروشم,
نگاهم کنی و از سَرِ دلسوزی
لبخندی به من هدیه بدهی
و من در دلم بگویم
” عاشقت هستم ”
و اما تو
هیچ وقت نفهمی
همه ی دست فروش های
سَرِ راهت,من هستم

“جوشش”

جوشیدنِ رویِ آتش
لازمه یِ تبخیر شدن است
فرقی نمی کند
قوری، روی آتش بجوشد
یا فرشته ایی از آتشِ درون…!
چای در قوری و ما
در کالبدِ زمینیِ یک فرشته..
هر دو دَم می کشیم
چه طاقت فرسا و جان کاه…
دوستت دارم فرشته ی زمینی
قوریِ همه ی دیر
دَم کشیدن های من….
مادرم…

“تردید”

وقتی دَستَت را می کِشی
روی سَرَم,
اَنگُشت هایَت را از هم باز کُن
تا,هَمچون شِن کِش
به روی پَستی و بُلندی های
بِوجود آمده
از فِکر و خیالِ به تو,
رویِ مَزرعه یِ اَفکارم,
کِشیده شود و
هموار کند,
بالا و پایین هایَش را..
و
شُخم بزند,تَردیدها و هَوس های
ذِهنِ آماده به کِشتِ مرا…

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 5:54