ولگرد | داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | فصل هفتم| قسمت چهارم | بلاگ

ولگرد | داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | فصل هفتم| قسمت چهارم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

ولگرد | داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | فصل هفتم| قسمت چهارم

داستان ولگرد قسمت آخر |خلاصه قسمت قبل: دست زری رو گرفتم و با خودم بردم .از ترس می لرزید و هی می گفت حاج مرتضی منو می کشه .از اون روز نه از حاج مرتضی خبری شد و نه از خونه باغ. بعدها شنیدم باغ تو بافت بود و اوس جعفر اونو به شهرداری فروخت….

داستان ولگرد | قسمت چهارم

مژگان ذوالفقارخانی

کی و چه وقت نمی دونم اما همونجا چرت زدم و با اونهمه خماری و درد خوابم برد .صبح زود با صدای دعوای گربه ها سر ته مونده های غذای دیشب از خواب پریدم .یادم افتاد یه مقدار پول به اندازه خرید یه چس دود دارم .باید خودمو به هوشنگ جلب می رسوندم .همون که تو چهارراه ناصری مواد می فروخت .یه نخود واسم بس بود تا حالم جا بیاد. آفتاب بالا اومده بود و شهر داشت خودشو واسه یه روز سگی دیگه آماده می کرد .از پیچ خیابون گذر می کردم که یه ماشین عینهو جت جلو پام ترمز زد .نا نداشتم نگاش کنم اما معلوم بود تا کمر از شیشه ماشین خم شده .داد زد برو دیگه شیره ای نسناس.

به وسط بلوار رسیدم . رو چمنهای بی رمق پاییزی که انقدر دود خورده بود عینهو دندونهای سیاه حاج مرتضی وقت خندیدنش به زری بود نشستم .دوباره از خماری همونجا چند ساعت چرت زدم .دلم هوای چایی خوشرنگی رو داشت که زری تو استکانهای کمر باریک برام می ریخت و کنار منقلی می ذاشت که ذغالهاشو خودش سرخ کرده بود. همون روزهایی که یه اتاق سه در چهار تو جنوب تهرون اجاره کرده بودیم و تو حیاط مشترک زندگی می کردیم .

***

زری بچه می خواست و من بهونه می آوردم .کم کم حرفمون شد. هرچی داشتم غروب به غروب دود می کردم .یادمه یه روز صبح که خمار و خراب بودم بهم گفت هوس سقز کرده و خواست برم براش سقز بخرم  .سگ مصب عصبانیم کرد .گفتم مگه نگفتم بچه نمی خوام بعد آن قدر کتکش زدم که اومد فرار کنه پاش به پله گیر کرد .صدای جیغ اومد .صدای جیغ زری بود یا زنی که هراسون از اتوبوس پیاده شد؟ بعد پشت سرش هجوم آدمها . زمین می لرزید یا سرم گیج می رفت ؟ سرو صدا زیاد شد مثل وقتی که همسایه ها همه جمع شدند و زری رو بردند درمانگاه .خدیجه خانوم می گفت خوب شد افتاد. بچه ناقص بوده. وگرنه با یه بار افتادن که سقط نمی شه. اما بعد اون روز زری همش بهونه می گرفت . قنداقی که خودش دوخته بود رو بغل می کرد و گریه می کرد . کم بدبختی داشتم بچه هم میخواست به دردام اضافه بشه. صدای جیغ و آژیر و همهمه زیادتر شد همه می دویدند و هراسون بودند .گفتم حتما خمارم .یه سرباز که هاج و واج از خیابون رد می شد خودش رو به من رسوند و گفت حاجی زخمی شدی؟ بیا عقب اینجا خطرناکه الان آوار می ریزه رو سرت .زیر تیر چراغ خطریه .حرفش تموم نشده بود که چند تا ماشین به همدیگه خوردن .سوزش عجیبی رو رو پاهام احساس کردم .مثل همون وقتی که النگو های زری رو با کتک از دستش در آوردم. همون وقتی که تقلا می کرد و پاهامو با ناخنهاش چنگ می گرفت که نه اینارو حاج مرتضی برام خریده، نمی دم .حالم بد بود مثل تموم وقتهایی که زندگیم دود شده بود تو هوا دود ماشینها و غبار و خاک آوار تو سر شهر ریخته بود پاهام درد عجیبی داشت یه آهن پاره بزرگ کنارم افتاد سرم محکم به میلهایی خورد که کنار جدول بلوار بود آخرین نگاه هام به سمت خیابونی بود که غرق خون بود آدمها از روی کمرم پای نیمه جونم و تن خسته ام رد می شدند .میون جمعیت چشمم به زنی افتاد که بچه نیمه جون و خون آلودی رو بغل کرده بود و گریه می کرد .چشمهایم تار می دید .اما صداش رو می شنیدم تو کشتیش تو قاتل بچمونی .زری بود .بند قنداق رو دور گردنم پیچیده بود و فشار می داد .النگوهاشو می خواست .یاد تموم روزهایی که مجبور شده بود به خاطر سیر کردن شکمش لباساشو دربیاره و از غریبه ها پول بگیره افتادم .نفسهام به شماره افتاد .خواستم حرفی بزنم. می خواستم همه زندگیم رو به گردن داش خلیلو اوس جعفر بندازم که منو پای بساط نشوندن. که با صدای انفجار دیگه ای، نه گوشهایم شنید و نه جایی رو دیدم . ننه گوهر با یه قابلمه پر دمپختک منتظرم بود.

پایان فصل هفتم

مژگان ذوالفقارخانی

                                                                                          مژگان ذوالفقارخانی

ولگرد,داستان,تعاملی,ریشتر,تهران,هفتم,قسمت,چهارم,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 14:19