ولگرد | داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | فصل هفتم| قسمت دوم | بلاگ

ولگرد | داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | فصل هفتم| قسمت دوم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

ولگرد | داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | فصل هفتم| قسمت دوم

ولگرد | نوشته ی مژگان ذوالفقار خانی | قسمت دوم | در قسمت اول خواندیم: داش خلیل، برادر ناتنیم، منو مفت به اوس بنا فروخته و گفته نخواستیش بده به یکی دیگه . تموم اون سالها هیچ سراغی ازم نگرفت…..

ولگرد |قسمت دوم

مژگان ذوالفقار خانی

آروغ بلندی زدم و با ناخنهام تیکه گوشتی که لای دندون کرم زدم بود رو به زور دراوردم و بعد تو دهنم کردم و مزه مزه کردم . یهو دلم هوا ننه گوهر رو کرد. هوای دمپختکاشو تشنه ام بود .دهنم عینو کبریت خشک شد بود .یه کیسه زباله نو چشمم رو گرفت .کیسه رو به زور کشیدم جلو و خواستم گره شو واکنم .نشد .سرم رو بردم طرف کیسه و با دندون افتادم به جون گره سربسته که عینهو قفل زندگی گوه صاحابم بود وا نمی شد.

.گفتم اه ننه سگا، انگار گوهشونم قیمتیه .چه چفت و بندی هم زدند کیسه رو .با نوک انگشتم جر دادم که یهو یه عالمه ات اشغال ریخت رو پاهایم و بوی گنداب بیشتر شد .یه گربه که حیوونی از ترسم جرأت نمی کرد نزدیک بشه تو کمین آشغالا بود .گفتم پیشته .نرفت .خندیدم .گفتم بدبخت گشنه تر از من وتو عینه و لاشخورا همه رو لیسیدن هیچی نمونده .دستم به ته کیسه خورد و یه قوطی رو در آوردم ….. یادم نمیاد چند سالم بود .هجده یا بیشتر که عاشق شدم.

یه روز پاییزی بود ، اوس جعفر که مثل همیشه از ترس زنش یواشکی قرار باغ رو با بقیه شیره ای ها گذاشته بود، بامهمونهاش اومدند .یکیشون با خودش یه زن آورده بود که ….. ته قوطی رو نگاه کردم و تکونش دادم یه کم مونده بود سر کشیدم .هنوز یه کم گاز داشت .جیگرم حال اومد .یه آروغ گنده زدم .بوش تو دماغم پیچید .قوطی رو نگاه کردم لبه اش رنگی بود .جای ماتیک بود مثل استکانی که زری اون روز تو باغ چایی خورده بود .رنگ لبش دور استکان جا مونده بود .با خودم گفتم حتما یکی مثل زری بوده .همون روز اول که دیدمش دلم هری ریخت .همش میخندید .دستاش پر النگو بود .هی با حاج مرتضی شوخی میکرد و میگفت باید یک النگو دیگه بخری .

اون ننه سگ هم که سن خر پیره رو داشت هی لپش رو می کشید و هر بارکه به وافور پک می زد، دودشو تو صورت زری فوت میکرد و زیرلب میخوند گل پری جون …زری لکاته هم زیر زیرکی منو نیگاه می کرد و می گفت بله ….خنده های زری لابه لای دودی که از نفس حاج مرتضی بیرون میومد حالمو بد میکرد .افتادم به سرفه .آنقدر که هرچی خوردم بالا آوردم. کشون کشون خودمو به طرف مغازه ای کشوندم تو تاریکی شب هنوز باز بود .چندتا جوون در حالی که صدای موزیکشون کوچه رو برداشته بود مشغول ویترین زدن بودن .یقه کت چغرم رو بالا کشیدم و سرم رو توش فرو بردم که کمتر سوز پاییزی اذیتم کنه هنوز سرفه می کردم که یه پراز کاهویی که خورده بودم با خلط از گلوم بیرون پرید و راحتم کرد .یکی از اون جوونها نگام کرد .تو دستش یه شلوار پاره بود .داشت شلوار رو تن مانکن می کرد. همونجا کنار شیشه مغازه ولو شدم .زمینش گرم بود .حال کردم .دستم رو تو جیب بغل کتم کردم و یه سیگار درآوردم .حیف ، فیلترش شکسته بود . چندتا زدم به شیشه .گفتم آتیش داری .پسره انگاری باهام حال نکرد .گفت چی می گی و علامت داد که دستتو به شیشه نزن .گفتم آتیش می خوام .یکی از اونها در مغازه رو باز کرد و سیگاری که دستش بود رو به دستم داد و بعد یه اسکناس هزاری رو مچاله کرد تو دستم گذاشت و گفت برو عمو اینجا نشین .به سیگار پک زدم و از جام پاشدم و دوباره راه افتادم . کاش تو باغ می موندم .به اون دخمه عادت کرده بودم .زیرزمین شیره کش خونه اوس جعفر .از بچگی کنار توله سگها و ننه عشرت پیر و مش یدی باغبون شب رو به صبح رسونده بودم .هر از گاهی هم اوس جعفر با رفیقاش می اومدن و بعد از تریاک کشی و بساط سورو ساتش، کلی خوراکی و ته مونده سیگار و ته بستهای وافور باقی می موند…..

ادامه دارد….

ولگرد,داستان,تعاملی,ریشتر,تهران,هفتم,قسمت,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 13:44